پرسش خود را مطرح نمایید
پرسش ها: 334
پاسخ ها: 1251
پرسش ها: 193
پاسخ ها: 651
پرسش ها: 512
پاسخ ها: 1960
پرسش ها: 612
پاسخ ها: 2033
پرسش ها: 164
پاسخ ها: 533
پرسش ها: 222
پاسخ ها: 794
پرسش ها: 31
پاسخ ها: 91
پرسش ها: 19
پاسخ ها: 54
پرسش ها: 366
پاسخ ها: 1276

نحوه برخورد با مادر زن بی منطق و خودخواه

مشخصات فردی:

جنسیت: مرد

سن: 28

وضعیت تاهل: متاهل

فرزند: دوم خانواده

تحصیلات: کارشناسی ارشد مکانیک

شغل: کارمند

سابقه مراجعه به روانشناس ، دلیل مراجعه، نوع درمان و نتیجه: خیر
داروی مصرفی و میزان آن: خیر
سابقه مصرف سیگار، الکل و یا دیگر مواد مخدر، میزان و نوع آن: خیر
شرح مسئله: با سلام ابتدا لازم میدونم قبل از بیان مشکلم مختصری از شرح حالم و نحوه آشنایی با همسرم بیان کنم:من پسری ۲۸ ساله هستم که الان حدود ۴ ماه عقد کردم، ازدواج من و همسرم به صورت کاملا سنتی‌ انجام شد یعنی‌ کسی‌ ایشون رو معرفی‌ کرد و منم به همراه خانواده به خواستگاری ایشون رفتم، بد از ۲-۳ جلسه رفتو آمد به این نتیجه رسیدیم که برای هم مناسب می‌باشیم...و کم کم رابطه بیشتر شد تا این که بعداز یک ماه از آشناییمون به اصرار خانواده ایشون عقد کردیم... خانواده همسرم خانواده خوبی‌ هستن پدر ایشون استاد دانشگاه بودن و تحصیل کردهٔ آلمان هستن و منم خودم مدرک کارشناسی ارشد مکانیک از خارج از کشور دارم، خانواده همسرم مثل ما ۴ نفر هستن یک دختر و یک پسر و پدر و مادر...هر دو خانواده کارمند هستن و وضعیّت مالی کم‌ بیش مشابهی داریم...البته پدر خانم بنده بالقوه پولدار هستن یعنی‌ زمین‌های زیادی دارن اما مشکلاتی وجود داره که ایشون بالفعل تقریبا هیچ پولی‌ از این زمینها نصیبشون نمی‌شه در ضمن بنده این موضوع زمینها رو تا قبل ازدواج نمیدونستم اینو گفتم که فک نکنید من چشم داشته مالی داشتم...در ضمن من یه شغل خیلی‌ خوب تو یه کی‌ از بزرگترین شرکتهای ایران با درامد نسبتا خوب نسبت به هم سنو سالی خودم دارم.. در ضمن اختلاف سنی مادر خانومم با پدر خانومم بالاست یعنی‌ ایشون ۲۰ سال کوچیکتره شوهرشون هستن...تا قبل ازدواجمون مادر خانومم که ادعا می‌کنه مشاوره خونده خیلی‌ بالای منبر میرفت و حرفای روشنفکران راجبه ازدواج میزد که من همیشه می‌گفتم به به عجب مادر زنی‌ چقدر قراره از من حمایت کنه مثلا همیشه میگفت من به دخترم گفتم اگر فعلا دوستت یا فعلا کس گفت شوهرم برام فعلا چیزو خرید اصلا بش توجه نکن و اینو بدون که بعضیا به زندگیت حسادت می‌کنن و میخوان با این حرفا تورو به جون شوهرت بندازن که مثلا تو چرا برام فعلا چیزو نمیخری...یا خیلی‌ حرفای خوب دیگه اما به طرز باور نکردنی ایشون بعداز عقد ما خودشون تو کارای من و زنم شروع به دخالت کردن در ضمن اینم باید بگم که ایشون خیلی‌ زیاد دروغ میگه بیخودو بی‌ جهت تو هر زمینه‌ی...مثلا من اگه یه روز با ماشین بابا که آزرا هست نرم دره خونه‌ ایشون و با اون یکی‌ ماشین که سیلو هست برم چنان قشقلقی بپا می‌کنه که انگار من با گاری رفتم این در حالیه که خودشون ماشین خیلی‌ ارزون تری سوار میشن و اصلا هیچوقت حتی سوار یه ماشین خوبم نشدن...و از من توقعات مالی خیلی‌ زیادی داره با وجود این که همین الان شوهر خودش یعنی‌ پدر خانومم هنوز این توقعاتو بعداز این همه سال زندگی‌ نمیتونه براش فراهم کنه... ایشون همینطور خیلی‌ زیاد روی من حساسه و همش با همسرم توی خونه بحث دارن که تو چرا اینقدر شوهر ندیده ای و چرا اینقدر به شوهرت احترام می‌ذ‌اری و باش خوب برخورد میکنی قربون صدقش میری، از نظر ایشون همسرم باید به من کم توجهی‌ کنه تا من ازشون حساب ببرم یا باید به من بی‌ محلی کنه البته باید اینو بگم که پدر زنم بسیار آدم آروم و مثبتیه و گاها که به مشکل برخوردیم و شرایط‌و برای ایشون توضیح دادم کاملا پذیرفت که حق با منه و مادر زنم نمیذاره ما راحت زندگیمونو بکنیم اما متاسفانه ایشون هیچ قدرتی‌ توی خونه ندران و اگر بخواد پاشو از گلیمش فراتر بذاره با برخورد خیلی‌ تند مادر زنم مواجه می‌شه واسه همینم هیچ وقت هیچ کاری از دستش بر نمیاد، بد از ازدواجمون ایشون با وجود این که هیچ کدوم از رسمو رسومات ازدواج در مورد دامادو بجا نیاورد و گفت من اهل رسمو رسوم نیستم و بدم میاد و نمیخوامم یاد بگیرم اما اگر من کوچک‌ترین قصوری در بجا آوردن رسمو رسوم در مورد زنم بکنم سریع با برخورد ایشون مواجه میشم...ایشون خیلی‌ هم زبون تندی داره و بقول خودش مدلش اینطوریه مثلا اگه از قیافه من خوشش نیاد خیلی‌ راحت میگه تو چقدر زشتی...مثلا من همیشه لنز میزارم اما یک بار که چشمم عفونت کرده بود و اتفاقا عازم سفر بهمراه همسرم بودم و از عینک استفاده کرده بودم و ایشون برای بدرقه ما اومده بود خیلی‌ راحت برگشت گفت که وای چقدر عینک بت نمیاد دیگه نذار من از عینک خیلی‌ بدم میاد که واقعا تو اون لحظه من شوکه شده بودم و آسان نمیدونستم چی‌ باید بگم... اینو باید بگم که من با همسرم اصلا مشکله خاصی‌ ندارم و ایشونم میدون که رفتارای مادرش اصلا با من خوب نیست اما دقیقا به همون دلیلی‌ که عرض کردم ایشونم توان مقابل با مادرشو نداره... من بد از ازدواجم تو هر جمع خانواد‌گی همسرمو بردم و به همه معرفی‌ کردم و در هفته ما حداقل ۲-۳ دفعه دور هم جمع میشیم خانواد‌گی اما تو این مدت مادر خانوم من به خودش زحمت نداده حتا منو واسه شام دعوت کنه و ۲-۳ باری هم که دعوت شدم خانومم با اصرار این برنامه‌رو جور کرده بوده... یک بار با اثر دخالتهی بیجای این خانوم به شدت باهم درگیر شدیم و قهر کردیم منظورم من با خانواده همسرم هست...که بعداز اون من دیگه کاری به کارشون نداشتم اما مادر زنم ول نمیکرد و هر روز یه قشقلقی به پا کرد تا این که من به پیشنهاد چند نفر و از جمله ۲ مشاور که در جریان زندگی‌ من بودن رفتم جلو و باهم آشتی‌ کردیم و ایشون منو دعوت کرد و بعداز کلی‌ تهدیدو رجز خونی قبول کرد که باهم آشتی‌ کنیم اما دوباره بعداز گذشته ۳ هفته دوباره شروع کرده به ناسازگاری با وجود این که من تو این مدت همش باش تماس میگرفتم و احوال پرسیهٔ گرم می‌کردم و احترام میزاشتم بش که نکنه دوباره شروع کنه... ایشون (مادر خانومم)اصرار داره که با خانوادش بره بیرون سفر و اصلا منم نباشم فکر می‌کنم ایشون ترجیح میده دخترش دوباره مجرد باشه...اصلا نمیخواد قبول کنه که ما ازدواج کردیم و باید خودمون تصمیم بگیریم واسهٔ ازدواجمون در ضمن من اگری چیزی برای زنم بخرم به عنوانه هدیه که معمولا تا الان اغلب هدیه‌ها هم گرون قیمت و مطابق با روز بوده مادر زنم اون هدیه رو تخریب می‌کنه با حرفاش و کاری می‌کنه که همسرم فک کنه من براش اهمیت قائل نبودم و اشغال خریدم... با وجود این که قبل از ازدواج من وضعیّت مالیمو کاملا برای این خانواده شرح دادم که یک کارمند هستم و درامدم متوسطه و ماشین می‌تونم بخرم در حد ۲۰۶ و یه اپارتمانم داریم در جای نسبتا خوب اصفهان که میریم و اونجا زندگی‌ می‌کنیم و از قضا ۳ دانگ از این آپارتمانم به نامه همسرم کردم به عنوانه مهریه (که الان احساس می‌کنم اشتباه کردم) اما بلافاصله بعداز عقد ایشون گفتن اه این آپارتمان فایده نداره و من نمیزارم دخترم اینجا زندگی‌ کنه حال این که خیلیا آرزو دارن تو اون قسمت شهر و تو اون آپارتمان زندگی‌ کنن مساحتشم کم نیست ۱۲۰ متر...این در حالیه که خودشون یه آپارتمان بیشتر ندران که اونم از هر لحاظ کمترا‌ز آپارتمان من یا حداقل برابره...خلاصه واقعا نمیدونم چه‌جوری باید رفتار کنم که این خانوم زندگیمو از هم نپاشونه... با وجودی که من همون روز اول گفتم ماشینم ۲۰۶ خواهد بود وهمه هم قبول داشتن و ابراز رضایت میکردن حالا ایشون میخوان که من ماشین بابام که آزرا هست رو بردارم و ۲۰۶ رو بابام سوار شه با این سنو سالش که بعداز یه عمر کارمندی ۳ سال پیش یه ماشین خرید که دوست داشت... ایشون همینطورم با پدر خانومم خیلی‌ بد صحبت می‌کنه توی جمع و اگر مثلا کسی‌ کاری انجام داده باشه ایشون میگه بدرد نمی‌خوره و هیچ کدومتون کار بلد نیستین و فقط من بلدم...در ضمن به گفته‌ همسرم مادر زنم دوستای‌ خوبی‌ نداره همه از جمله زنای نا موفق در زندگی‌ هستن که مطلقه هستن...و مادر زنم مدام به زنم میگه بیاد با دوستاش صحبت کنه تا نصیحتش کنن که با من یعنی‌ شوهرش اینقدر خوب رفتار نکنه و منو بچزونه تا تو سری خور باشم... حالا واقعا ازتون کمک می‌خوام نمیدونم چیکار کنم مادر خودم روانشناسه اما از ترس آبروم و از ترس این که اونم یه رفتار غیر منطقی‌ بخاطر احساسات مادارنه نشون نده باهاش مشورت نمیکنم... در ضمن یادم رفت بگم ایشون اصرار داره بگه مادر زن من نیست و به جاش خواهر زنمه چون ایشون خیلی احساس جوانی و زیبایی میکنه و مدام حالت های عصبی از خودش نشون میده البته من فکر میکنم ایشون به خاطر پول با پدر زنه من در سن 18 سالگی ازدواج کرد در حالیکه پدر زنم 37 سالش بوده ولی بر عکس اون چیزی که تصور میکرده اصلا پولدار نشده و الان پر شده از عقده و فکر میکنه تمام کارایی که پدر زنم نکرده را من باید بکنم اونم از همین اول کار...در ضمن ایشون خیلی هم سطح پایین فکر میکنه درست مثل بی سوادا و وقتی میگه لیسانس مشاوره داره من اصلا باورم نمیشه... واقعا موندم باید چیکارش کنم...همین چند وقت پیش کل خانوادشو تحریک کرده بود که با همسر من قهر کنن و باش حرف نزنن چون اون به حرف مادرش که گفته بود به من بی محلی کنه جواب رد داده بود... ایشون حرافایی به دروغ از طرف همسرم به من میزنه مثلا اینکه زنت اومده پیشه من گلایه کرده که فلان و من الان دارم از طرف اون این حرف و میزنم در صورتی که همسرم روحشم از قضیه خبر نداشته...مثلا یه بار گفت همسرم مدام منو نفرین میکنه که باعث شد همسرم به خاطر این حرف با مادرش بحثش شد که چرا میخوای رابطه منو با شوهرم به هم بریزی و منو جلوش خراب کنی؟؟؟ واقعا فکر میکنم ایشون از بیماریهای روانی رنج میبره و من نمیدونم رفتارم چه جوری باید باشه که اثر رفتار ایشون تو زندگیم کم بشه...

پاسخ ها: 2
بازدیدها: 565

16 شهریور 1392 ساعت 08:37

پاسخ ها

با سلام.یکی از اموری که بین زن و شوهر را بهم می زند و آسایش وخوشی را از خانواده ها سلب می کند و حتی گاهی باعث طلاق بلکه قتل وجنایت می شود مزاحمتها و دخالتهای بیجای مادر زن است. مادر زن قبل از اینکه دخترش را شوهر دهد دامادی را در مغزخویش مجسم می نماید که دارای تمام کمالات و خوبیها بوده و از کلیه نواقص و بدیها منزه باشد.انتظار دارد یک چنین جوان ایده آلی که به طورحتم نصیب خودش نیز نشده از دخترش خواستگاری کند و او را سعادتمندو قرین خوشبختی گرداند.و به همین امید جوانی را به دامادی انتخاب می کند. ابتدا امیدوار است همان داماد ایده آل باشد بدین جهت نسبت به او اظهار علاقه می نماید، پذیرایی و احترام می کند.پیش خود می گوید:اگرمختصر عیبی هم داشته باشد با دخالت و راهنماییهای من اصلاح می شود. اگر تازه داماد مطابق میلش در آمد شاد و خرم است و حرفی درمیان نیست.لیکن اگر مطابق دلخواه نبود فورا در صدد چاره جویی برمی آید.ابتدائا تصمیم می گیرد از تجربه هایی که در دوران زندگی زناشویی خودش با دیگران داشته استفاده نماید و دامادش را مطابق دلخواه بار بیاورد،بدین منظور نقشه ها می کشد و از کلیه امکانات استفاده می کند. گاهی به عنوان دلسوزی و خیرخواهی پند و اندرزش می دهد،مصلحت اندیشی و راهنمایی می کند.گاهی از طریق قهر و دعوا و غر و نق وارد عمل می شود. بهترین حربه اش اینست که در دخترش نفوذ کرده او را وسیله رسیدن به هدف قرار می دهد.با تلقینات خویش او را به ناسازگاری و ایرادو بهانه جویی وادار می کند. گاهی دستور قهر و دعوا می دهد.گاهی دستور التماس و گریه می دهد.از شوهرش بدگویی و عیبجویی می کند.بنابراین این امر برای خیلی از خانواده ها پیش می آید اما مردی موفق است که با همسرش تفاهم کامل برقرار کند و او را هم عقیده وهم سلیقه خویش گرداند همه مشکلات و از جمله مشکل مادر زن خود بخودبرایش حل میشود.بهر حال این مطلب را هیچگاه نباید فراموش کرد که بانرمی و مدارا و اخلاق خوب و تدبیرات خردمندانه همه مشکلات را میتوان حل کرد و پیمان مقدس زناشویی را استوار ساخت. بنابراین با لجبازی فقط کار بدتر میشود.با همستان صحبت کنید و پشت هم باشید.این اتفاقات در دوران عقد زیاد می افتد مطمئنا بعد ازازدواج با کمتر شدن ارتباط این مشکلات نیز حل می شود.موفق باشید

پاسخ توسط: زینب فرازنی شهیر

انتشار: 19 شهریور 1392 ساعت 10:41

با سلام دوست عزیز وقتی دو نفر با هم ازدواج می کنند در واقع گستره ی وسیعی از ارتباطات اجتماعی را تشکیل می دهند. بخش عمده ای از این روابط بین زن و شوهر و سپس اقوام و دوستان و آشنایان و بخشی هم به ارتباطات خانواده های زن و شوهر برمی گردد که پس از شروع زندگی مشترک خود به خود به هم گره خورده اند. در این میان رابطه عروس با خانواده شوهر و داماد با خانواده زن در فرهنگ ما اهمیت ویژه ای دارد. چون داماد وارد خانواده ای می شود که هیچ شناختی از آن ها ندارد، بنابراین در گام اول باید سعی کند نسبت به اخلاق پدر زن و مادر زن شناخت پیدا کند. و پس از شناخت، علل رفتارها و کلام آنان را دریابد و پس از این شناخت و درک به راحتی می تواند از برخی از رفتارها که موجب تحریک خانواده همسر و اختلاف می گردد اجتناب کند و برخی رفتارهای آنان را نیز بدون این که ناراحت شود بپذیرد. عموماً خانم ها و همینطورآقایان با یک نگاه ایده آل وارد خانوادۀ جدید می شوند، در حالی که باید بپذیرند که همۀ انسان ها یک سری نقص هایی دارند. به هر حال ممکن است اختلاف پیش بیاد که برای مقابله با استرس ناشی از این contact، در وهله اول باید متوجه باشید که چه اتفاق‌هایی ممکن است بیفتد و سپس باید بدانید که در مقابل این اتفاق‌ها چه حرکتی باید انجام دهید تا حریم احترام و صمیمیت بین شما نشکند و در عین حال، مرز شخصی زندگی خود را نیز با آنها داشته باشید. باید به شیوه‌ای صحیح به آن ها بفهمانید که خط قرمز‌های روابط‌شان با شما کجاست. مقاله ای با عنوان مدیریت روابط با خانواده همسر در صفحه اصلی همین سایت وجود دارد، خوب است آن را مطالعه کنید.

پاسخ توسط: هدی کریمی

انتشار: 19 شهریور 1392 ساعت 10:40

ارسال نظرات
نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر: